تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت

وقتی پنجره های صبح را باز می کنم و از اولین درخشش های صبح خبر می گیرم تو را در میان نور و حرارت صبحگاهی می بینم که با دامن حریر و تورهای معلق سبز و آبی در میان نورهایی که از آسمان می آیند چرخ می زنی و روی قلبم می نشینی و با انگشتان نازک و جادویت روی پلکهایم را لمس می کنی تا شبنم هایی که از بارانهای دلگیر شب بر روی یشان جا خوش کرده اند را از یادم ببریی، صبح که به سمت کتابهایم می روم لای ورق هایی که تو را روی آن نوشتم می ایستم و به تو فکر می کنم به گرمی بوسه هایی که از دورن روحم شور و اشتیاق را بیرون می کشند و مانند ابری اثیری روبرویم قرار می دهند.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:43 توسط ..:: گمشده ::..

شمارش را روی کاغذ نوشت و بهم تعارف کرد زیر نور ماه کاغذ را بالا وپایین کردم و گفتم:۰۹۳۷۶۶۸۰با کمی مکث ادامه دادم ۶۷۸ بعد توی چشم های خیره و نگرانش نگاه کردم و گفتم: نه بدرد نمی خوره....




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 23:5 توسط ..:: گمشده ::..

انگشتم را گذاشتم لای کتاب و آنرا باز کردم و چند خطی خواندم "پسرک از روی گاری به زمین پرید و رفت درون کلبه، خورشید توی کلبه غروب کرده بود و داشت برای فردا پرتوهاش را سنباده می کشید تا از همیشه براق تر به نظر برسند" کتاب را روی انگشتم بستم و به فکر فرو رفتم. دوباره کتاب را باز کردم و خواندم" با صدای بلند فریاد زد "تو نمی تونی شب را اینجا بمونی" صدایش توی زوزه باد محو شد کنار درخت کاج پناه گرفتم و صبر کردم تا از شدت کولاک کم شود" دوباره به فکر فرو رفتم. اینار کتاب را از آخر باز کردم و خواندم "وقتی رفتی یادت باشد اینجا قلبی هست که برای تو می تپه و آینه ای که هر وقت درون آن به چشم هام نگاه می کنم تو را نشان می دهد" از روی مبل بلند شدم و کنار پنجره نشستم در سایه روشن هوا به سگی فکر کردم که از روی دیوار همسایه بالامی رود و صدای پارس کردنش فضا را محو می کند.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:28 توسط ..:: گمشده ::..

روبرویم نشست و نگاهش را دوخت توی چشم هایم گفت: بگو

 سرم را پایین انداختم و گفتم: چی بگم؟

 گفت: راستشو

نمی تونستم بغضی که توی گلوم نشسته بود را نگه دارم بی صدا اشک ریختم، گفتم: نمی تونم بگم

سرش را آورد در گوشم و گفت: گفتی.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:37 توسط ..:: گمشده ::..

اولین دیدارمان من در را باز کردم با کت چرمی و کفش چرمیش روی پا دری ایستاد یه لیوان آب خواست تا رفتم آب بیارم دیدم در بسته شده و کفش ها روی پا دری این طرف و آن طرف افتاده، توی اتاق را نگاه کردم، داشت با ساعت قدیمی مادر برزگ بازی می کرد آب را که دید گفت: خیلی طول کشید گفتم بیام تو یه خورده خستگی در کنم! دومین دیدارمان در را باز نکردم از پشت در گفت: اگر امکان داره یک لیوان آب! رفتم آب بیارم دیدم از روی پشت بوم سر و صدا می یاد بالا را که نگاه کردم با کت چرمیش داشت از دیوار می یامد پایین لیوان آب را که دید گفت: از انتظار بدم می یاد، طول کشید گفتم شما تو زحمت نیفتید. سومین دیدارمان باران می آمد پنچره راباز کردم دیدم یک لیوان آب دستش گرفته منو که دید گفت:دیدم خیلی تشنمه گفتم بیام یک لیوان آب بگیرم.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:15 توسط ..:: گمشده ::..

مستقیم کربلا. صدای خمپاره سکوت دشت رو شکست. حسن ملاحتی روی تانکر آب نشسته بود، وضو می گرفت چک چک آب روی بدنه حلبی تانکر توی دشت یک، دو راه انداخته بود، چیک چیک. حالا نوبت ماشین تدارکات بود که شیشه ش گل بماله، دو تا سوراخ اندازه کف دست، باز گذاشتن مثل دو تا چشم. خمپاره دیگر از روی سر حسن ملاحتی رد شد و جلوی پای دیوار خورد زمین همه جا را خاک گرفت، باز هم صدای چک و چک آب توی دشت پیچید. حسن ملاحتی بچه خرمشهر، به شماره پلاک هفت هفت هفت هفت هنوز ریش در نیاورده بود اما زن داشت دو ماه بود که زن گرفته بود دختر حیدر، با روبند سیاه، چادر عربی، سبزه، بلند قد، بی پوتین، حسن ملاحتی آخر بار که رفته بود زنش رو سوار ماشین کنه پاش لرزیده بود، دختر حیدر با گریه گفته بود بچه داره، چهار خمپاره چهار بار سکوت دشت رو شکست. حسن ملاحتی سرفه می کرد، جلو رفتم گفت: برادر اینجا چکار می کنی؟ خط سقوط کرده، داریم عقب نشینی...حرفش توی سوت خمپاره گم شد، چفیه را بستم دور گردنم تو چشمهاش خیره شدم، منو نشناخت حسن ملاحتی بود ریش در آورده بود، بادست اشاره کردم برو الان مسابقه تمام می شه، گرد و خاک ماشین گلوموخشک تر کرد. صدای ژسه بود پشت دیوار کمین کرده بود دستم که رو شونش خورد کفرش در اومد بلند شد و گفت: لو رفتیم، با دست کمد نشان دادم اونجا هیچکی پیداش نمی کرد، پوتین هاشو در آورد و رفت تو کمد، گفت: تا نگفتم نیا، تا نگفت نیامدم ولی هیچ وقت هم نگفت بیا، دیگه ندیدمش. زنش نامه داد بچه تکون می خوره، لگد می زنه، هنوز وضوش تمام نشده بود که خاک همه جا را گرفت، به مجید گفته بود زنم نفهمه، آرام در گوشم گفت:حسین تنهاست. پقی زد زیر گریه گفت: خوابشو دیدم نوشت اسمشو بذار اصغر بعد خط زد نوشت علی اصغر، کربلا دو قدم مانده به صبح حسن ملاحتی بود با دست اشاره می­کرد گفت: تا کربلا چیزی نمانده دو دو دو دو...صداش محو شد از گلوش خون می­آمد ریشش بلندترشده بود، بوی سوختن می داد زیاد مونده بود با دست اشاره کردم زیاد که بمونی می سوزی، نفهمید، وقتی آوردنش تابوت خالی بود، حسن ملاحتی، از رو تانکر بلند شد، فریاد زد حاضر! خمپاره سکوت دشت رو شکست. 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:34 توسط ..:: گمشده ::..

با من بازی کرد اولش گفت: بیا رومانتیک باشیم. پلکهام را روی هم گذاشتم که یعنی باشه، کتاب "عاشقانه های سالو" از زیر لباسش در آورد و چند بند خواند"چشم در چشم هم/ تا ابد نگران" گفتم:چرا نگران گفت: اضطراب عشقه، یک جور واهمه از نرسیدن، این به روح شاعر اوج می ده گفتم :به روح عاشق چی؟ گفت:عاشق! بهش فکر نکرده بودم!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 6:21 توسط ..:: گمشده ::..